س: لطفا خود را معرفی نموده و در مورد کمیته ترابری توضیحاتی را بفرمائید.

ج: بنده محسن لیاقت هستم و خدمت شما هستم

 س:مسئولیت شما در این همایش چیست؟

ج: بنده خادمی هستم که در واحد ترابری این همایش خدمت می کنم

س: توضیح دهید وظایف ترابری در این همایش چیست؟

ج:وظیفه کمیته ترابری تامین بخشی از نیاز واحدهای دیگر نسبت به جا به جایی و حمل و نقل کلیه دوستان

 س: استارت کار ترابری از کی خورده شد؟

ج: تقریبا 1 ماه پیش

س: چند نفر از دوستان آزاده خدمتگزار آزادگان عزیز در این همایش می باشند؟

ج: حدود 20 نفر از دوستان به صورت تخصصی این کار را انجام می دهند و 30 نفر دیگر در حاشیه کار فعالیت می کنند

س: از آزادگان عزیز کسی داوطلب شده است که با وسیله نقیله خود در خدمت این همایش باشد؟

ج: به نکته خوبی اشاره کردید واحد ترابری اینطور نبود که شکل بگیرد و از مجموعه های دیگر استفاده شود جهت وسیله نقلیه

این بود که دوستان خود جوش این قضیه را انجام بدهند و این خود نشان دهنده این است که نسبت به این کار دلگرم هستند و پشتکاری وافری داشتند که ما این را این چند روزه دیده ایم و دوستان رقبت دارند که خود متولی این کار باشند و بار را از دوش دیگران بردارند چه با وسیله نقلیه خود چه به صورت جسمی

س: شما استقبال آزادگان موصل دو در این همایش را چگونه پیش بینی می کردید؟

ج: ما نسبت به همایش قبلی که 2 سال پیش در مشهد مقدس برگزار شد انتظار بود که استقبال بهتری انجام شود اما نواقصی هم در کار بود که من فکر میکنم در این همایش برطرف شده با این وجود ما هنوز برنامه را در نقطه ایده ال نمی بینیم که سعی میکنیم در برنامه های بعدی به نقطه ایده ال نزدیکتر شویم.

س: شما چه پیامی دارید برای همرزمان خود برای همایش های بعدی که قصد برگزاری دارید برای بچه های موصل خیبر و به صورت عموم برای آزادگان دیگر

ج: البته بنده خود را قابل این نمیدانم که برای دوستان آزاده خود پیامی داشته باشم ولی این نصیحت را به خودم می گویم که این حفظ و انسجام تاثیراتی در زندگی ما می گذارد و خواهد گذاشت که ما این را عینا دیدیم و این دوستان این رابطه ها را قطع نکنند که خیلی انشاء ا.. خیر وبرکت در ثمره زندگیشان خواهد بود.

 

نوشته شده در یکشنبه 20 اسفند 1391ساعت 15:13 توسط mosel2| ارسال نظر(3) |

س:خودتان را معرفی کنید و توضیحاتی در مورد مسئولیت خود در این همایش بفرمائید

ج: بنده علیرضا احمدی در خصوص همایش وظیفه ای گردنم گذاشته شد با عنوان کمیته تشریفات و این هم به دلیل این بود که چند سالی در اردوگاه مسئول اسرا بودم و گفتم که خودم در کمیته بهتر میتوانم بروم و استقبال کنم از این رو بود که داوطلب شدم و در سه نقطه که دوستان ورود میکنند چه آنهایی که از طریق راه آهن فرودگاه یا زمینی ورود میکنند تیمی تشکیل بدهیم و به استقبال آنها برویم و این استقبال هم سپر کار بود یعنی حالتی بود که میدانستیم در روحیه آزادگان تاثیر دارد تا اینکه آدرس بدهیم به محل همایش بیایند اتوبوس در محل های ورود آماده بود و ما آزادگان را راهی محل همایش می کردیم و استقرار می دادیم

 س: مجموعا چند دستگاه اتوبوس برای حمل و نقل و استقرار آزادگان در نظر گرفتید؟

ج: جمعا نزدیک 25 نوبت ازادگان عزیز از فرودگاه و 6 نوبت از راه آهن به محل همایش انقال یافتند

س: بیشترین آزادگانی که شما پذیرش کردید از کدام استان بوده اند؟

چ: خراسان تبریر آذربایجان شرقی و مشهد

 س: پذیرش شما فقط شامل اسکان و اوتوبوس است یا موارد دیگری را شامل می شود؟

ج: اتوبوس و خودرو و اسکان نیز بر عهده کمیته اسکان بود

 س: شما برای رفتن به مناطق جنگی و مراجعت آزادگان چه تمهیداتی در نظر گرفته اید؟

ج: حدود 25 اوبوس آماده جا به جایی دوستان آزاده در دومین روز همایش می باشد که بتوانیم با اسکرتی که نیروی انتظامی انجام می دهد و حضور آمبولانس بتوانیم سفری بی خطر برای دوستان آزاده داشته باشیم

 س: کدام یک از نهادهای استان خوزستان و شهر اهواز بیشترین کمک را به همایش و کمیته تشریفات داشتند؟

ج: تلاش شد که بتوانیم از طریق سپاه این امکانات را فراهم کنیم و در کنار آن شرکت حفاری شرکت نفت و فولاد هماهنگی هایی جهت حمل و نقل آزادگان انجام شد

 س: در پایان اگر مطلبی لازم می دانید برای همرزمان و همسنگران آزاده خود بیان بفرمائید ما در خدمت شما هستیم

ج: این تجریه دوم بود و تجربه اول ما خراسان بود تلاش ما در کمیته های همایش این بود که بتوانیم نسبت به همایش قبلی امکانات را فراهم کنیم که به نظر خودم مجموعه ای که کار کردند و از 3 ماه پیش مشغول تدارک هستند توانستیم تا حدودی نسبت به همایش قبلی خدمات بهتری به دوستان بدهیم و امیدواریم در همایش بعدی که ممکن است در تبریز یا اصفهان باشد نواقص رفع شود و تلاشی که ما تا حالا انجام داده ایم به نظر من رضایت نسبی هست و چیزی که از دوستان می شنوم در خصوص تغذیه اسکان و جا و حمل و نقل این است که رضایت دارند.

 

نوشته شده در یکشنبه 20 اسفند 1391ساعت 15:03 توسط mosel2| ارسال نظر(2) |

س: خودتان را معرفی کنید

ج: بنده بهروز ساختمانی هستم و مفتخرم در کسوت آزادگی و از آزادگان اردوگاه موصل دو در خددمت شما هستم

 س: مسئولیت شما در این همایش چیست؟

ج: حقیر خادم آزادگان هستم و مسئول پشتیبانی همایش که در واقع کمیته های ترابی اسکان و تغذیه را ما هدایت می کنیم

 س: چند نفر از دوستان آزاده شما را در این مسئولین پر زحمت همراهی میکنند

ج: چیزی حدود 50 نفر از دوستان آزاده که اکثرا از هم بندان موصل دو و عموما از هم استانی های عزیزم در استان خوزستان و شهرستان بهبهان هستند

 س: همایشی با این حجم و کثرت تا حالا شما به چند نفر از آزادگانی که در این همایش شرکت کردند سرویس داده اید؟

ج: براورد ما چیزی حدود 1500 نفر ازاده و 200 نفر از همراهان که از فرزندان و برادران این عزیزان هستند خدمات رسانی میکنیم

 س: از چه زمانی شروع کردید برای تدارک این همایش و چند روز است که شما در اهواز هستید؟

ج: استارت شروع جلسات هماهنگی و کمیته های مربوط را حدود 3 ماه است که زده ایم و جلسات منظم هفتگی روزانه و ماهانه را مستمرا داریم و میتوانم بگوسم که 20 روز اخیر را ما از بهبهان هفته ای 5 روز را در اهواز بودیم

 س: شنیده ایم که دوستان عزیز آزاده ای که در حال تدارک این همایش هستند دو روز گذشته هیچگونه استراحتی نداشته اند

ج: خدا انشاء ا.. قبول کند واین قلیل زحمات مورد قبول خداوند واقع شود..

من به جرات می توانم بگویم در 48 ساعت گذشته دوستان من 10 دقیقه نخوابیدند. همین را می توانم به جرات قسم بخورم. لذت خدمت گذاری واقعا می چربد بر آن خستگی کار

 س: اگر در آخر صحبتی و پیامی برای آزادگان و دوستان خود دارید بفرمائید.

ج: من در خاتمه عرایضم اولا تشکر میکنم تدبیر خوب و کارفرهنگی زیبایی که شما انجام می دهید انتقال پیام انبیاء است و انشاء ا.. مهجور باشید و من همه اینها را از خداوند تبارک و تعالی میدانم هذا من فضل ربی همه اش از فضل پروردگار است که حقیر و دوستانم توفیق پیدا کردیم که خدماتی به این دوستان عزیز آزاده داشته باشیم باشد که خاطرات خوب اسارت تداعی شود و چون حقیقتا انسان با خاطرات خودش خیلی می تواند زندگی کند و این خاطرات خوش و آن حالات روحی خوبی را که در آزادگان به وجود می آورد انشاء ا.. تداوم داشته باشد و رایحه خوشش در جامعه نمودار شود.

 

نوشته شده در یکشنبه 20 اسفند 1391ساعت 14:54 توسط mosel2| ارسال نظر(0) |

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 19 اسفند 1391ساعت 10:38 توسط mosel2| ارسال نظر(1) |

به گزارش خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان : قبل از افتتاح همایش موصل 2 خیبر در فضایی آکنده از صفا و صمیمیت آزادگان همدیگر را در آغوش می کشیدند گویی دوباره خاطره ها زنده شده بود . حقیقتا می توان گفت جمعی عاشق و دلباخته باز به هم دیگر رسیده بودند اما با این تفاوت که آن روز همه جوان بودند و نوجوان ولی امروز اکثر قریب به اتفاق آنان محاسن ها سفید ولی دل ها مال ومال از صفای جبه ها وسنگرها و دوران اسارت بود.تنها چیزی که در بین آزادگان موج می زد دل دادگی و عشق ورزی به همدیگر بود که قابل توصیف نیست .


 سپس همایش آزادگان موصل دو خیبر راس ساعت 9 صبح سه شنبه 15 اسفند ماه اهواز درمحل پادگان شهید مسعودیان با حضور انبوهی از آزادگان عزیز موصل 2 برگزرار شد .در ابتدای این همایش آیات قرآن توسط یکی از آزادگان قرائت گردید و با سرود جمهوری اسلامی ایران به صورت کاملا رسمی همایش کار خود را آغاز کرد.این همایش به مدت 3 روز 15 الی 17 اسفند ماه در اهواز برگزار خواهد گردید.

 

 

نوشته شده در شنبه 19 اسفند 1391ساعت 09:42 توسط mosel2| ارسال نظر(0) |

 

نوشته شده در چهارشنبه 16 اسفند 1391ساعت 22:33 توسط mosel2| ارسال نظر(0) |


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه 15 اسفند 1391ساعت 10:25 توسط mosel2| ارسال نظر(0) |

 

 

يادش به خير آن روزها ... روزهاي دل دادگي وسرمستي ، روزهاي باهم بودن ، بااوبودن ...  22سال ازآخرين ديدارهاگذشته است واكنون ازپس غبارخاطره ها بازآن چهره هاي نوراني پيش مي آيند،درذهن جان مي گيرند،لبخندي برچهره مي نشانند وزود محومي شوند 
گهگاه ديدگان به ديدارياران وفاتحان خيبرروشن ميشود دل جلائي مي يابد، تلنگري تذكاري جلوگرمي شوددرانتهاآهي سردبدنبال مي آورد 
كاش مي شدآن روزهاراتكراركرد 
كاش مي شدآن جهره هاي بشاش ونوراني راديد ، آن چهره هاي باصفا كه همه صفاي هستي رادرخود داشت
كاش مي شددركنار هم زماني زندگي گذشته راتجربه كرد
ندائي ازدرون نهيب مي زند فرصت هاهمچون ابرهاگذشته اند
دراوج نااميدي جمعي ازدوستان درتدارك اجتماعي بزرگند تابه تكرارآن لحظات ملكوتي بپردازندهمه راازسراسرايران فراخوانده اندهمۀ آنهاكه مدال خيبربرسينه دارندوباآنهازيسته اند
چه خوبست 
چه خوبست اگرهمه باكوله باري ازخاطره بيايندوبگويند همۀ آنچه راكه درسينه دارند!براي يكديگر،براي نسل هاي آينده 
منتظرديدارتان هستيم 
زمان :  15 تا 17اسفندماه91 
مكان :  اهوازاردوگاه شهیدمسعودیان
 
نوشته شده در یکشنبه 13 اسفند 1391ساعت 17:34 توسط mosel2| ارسال نظر(3) |

در اردوگاه موصل، تب آمارگیری بالا رفته بود. نمی دانم برای پز دادن بود یا از سر وسواس، که هر روز می آمدند تعداد ۲هزار نفری ما را ردیف می کردند و در هر آمارگیری، پیراهنی، کفشی، چیزی به اسرا می دادند.یک روز کار آمارگیری به طول انجامید. هر لحظه به غروب آفتاب نزدیک تر می شدیم، ولی هنوز به ما فرصتی داده نشده بود که نمازمان را بخوانیم. به عراقی ها گفتیم الان است که نمازمان قضا شود، اما آن ها بی اعتنا به حرف مان، مشغول کارشان بودند. چندنفر از بچه ها همان طور که در صف نشسته بودند، نمازشان را خواندند و عده ای هم ایستادند و تکبیره الاحرام گفتند.عراقی ها که دیدند وقتی پای نماز در کار باشد، ما اهمیتی به امر و نهی آن ها نمی دهیم، عصبانی شدند و شروع کردند به زدن بچه ها. بچه ها که در گردابی از مشت و لگد افتاده بودند، تا ضربات مشت و لگد عراقی ها صورت شان را از قبله برنمی گرداند، نمازشان را ادامه می دادند.

راوی:آزاده علی حمزه ای

نوشته شده در شنبه 12 اسفند 1391ساعت 09:13 توسط mosel2| ارسال نظر(0) |

رئیس بیمارستان گفت: ما کاری به رضایت ایشان نداریم، اگر پایش قطع نشود به زودی عفونت به قلب می‌رسد. ما نتیجه را برای مرکز پزشکی بنیاد ارسال می‌کنیم و آنها هم از پدر و مادرش رضایت خواهند گرفت

عملیات خیبر در ساعت 21:30 روز 31262 با رمز یا رسول الله آغاز شد. هدف از این عملیات انهدام نیروهای سپاه سوم عراق، تامین جزایر مجنون شمالی و جنوبی، ادامه تک از جزایر و محور طلائیه به سمت نشوه و الحاق به نیروهایی که از محور زید به دشمن حمله می کردند بود. قرار شد خشکی شرق دجله از طریق هور تصرف شود تا دشمن نتواند از سمت شمال سپاه سوم را تقویت کند.

دلایل متعددی باعث شد تا منطقه عملیات هور باشد که یکی از آن دلایل این بود که دشمن فکر نمی‌کرد نیروهای اسلام توانایی عملیات در این منطقه جغرافیایی را داشته باشند.

عملیات خیبر که به آزاد سازی منطقه ای به وسعت 1000 کیلومتر مربع در هور، 140 کیلومتر مربع در جزایر مجنون و 40 کیلومتر مربع در طلاییه انجامید، موجب افزایش عزم بین المللی در جهت کنترل ایران و جلوگیری از شکست عراق گردید؛ به گونه ای که از تاریخ 3/12/1362 (زمان آغاز عملیات خیبر) تا تاریخ 30/7/1363 تعداد 474 طرح صلح از سوی 54 کشور مختلف جهان ارایه شد. شورای امنیت سازمان ملل نیز در تاریخ 11/3/1363 قطع نامه 552 خود را در خصوص پایان دادن به جنگ ایران و عراق تصویب نمود. این در حالی بود که هیچ یک از قطع نامه و طرح های مذکور نظر ایران را تامین نمی کرد.

هم چنین، در این عملیات فرماندهان جنگ به اهمیت تاثیر تجهیزات دریایی و آبی – خاکی برای کسب نتایج مهم و حیاتی پی بردند و نیز سپاه پاسداران به یکی از ضرورت های حساس و حیاتی در تکمیل و توسعه سازمان خود آگاه گردید و آن لزوم ایجاد تقویت و توسعه یگان های دریایی برای انجام عملیات های آبی – خاکی بود. این رهیافت، قابلیت سپاه در انجام عملیات عبور از هور و رودخانه های بزرگ را توسعه داد و هسته اصلی عملیات های بدر، والفجر8، کربلا3، 4 و 5 و نیز زمینه ای برای تشکیل نیروی دریایی سپاه پاسداران گردید.

این عملیات دستاوردهای خود را مدیون رزمندگانی است که شجاعانه جان خود را به کف گرفته و به مقابله با دشمن پرداختند. آنچه می‌خوانید خاطراه ای است از عباس پالیزدار یکی از رزمندگانی که در عملیات خیبر حضور داشته و می‌گوید:

*سه روز در بیمارستان اراک تنها برای معاینه و تشکیل پرونده سپری شد در حالی که روز به روز زخم پایم حادتر می‌شد و سیاهی آن توسعه پیدا می‌کرد به نحوی که حتی به مجرای تناسلی‌ام نیز رسیده بود و من همچنان در مقابل درخواست رضایت پزشکان مقاومت می‌کردم.

 

روز چهارم چند پزشک آلمانی پایم را معاینه کردند و به سرپرستار دستور دادند فردای آن روز من را (چک) و برای عمل جراحی آماده کنند. سرپرستار مسئله عدم رضایت من را برای دکترها یادآور شد. رئیس بیمارستان گفت: ما کاری به رضایت ایشان نداریم، اگر پایش قطع نشود به زودی عفونت به قلب می‌رسد و ایشان را از بین می‌برد، ما نتیجه را برای مرکز پزشکی بنیاد به وسیله تلکس ارسال می‌کنیم و مرکز پزشکی هم به خانواده‌اش مراجعه و از پدر و مادرش رضایت خواهند گرفت.

از این که دیگر به عقیده من اهمیتی نمی‌دادند و خلع سلاح شده بودم سخت ناراحت بودم و آرام و قرار نداشتم. شب آن‌روز تا دیر وقت خوابم نبرد و آنچه را که در طی چند روز بر من گذشته بود در خاطرم مرور کردم و دلگیر بودم که چرا مثل محمدعلی به فیض شهادت نائل نشده‌ام شاید گناهی مرتکب شده‌‌ام که به چنین روزی گرفتار آمده‌ام یا ...

نیمه‌های شب با همین افکار به خواب رفتم و در عالم رویا همان نور داخل نیزار را دیدم و این بار در حالی‌که گریه می‌کردم دست نیاز به طرف نور دراز کردم و از او خواستم تا مرا از این وضعیت نجات دهد.

عمو که از صدای گریه من بیدار شده بود مرا از خواب بیدار کرد و گفت: چرا گریه می‌کنی؟ من که تمام بدنم از عرق خیس شده بود ماجرای نور را آن‌طور که دیده بودم برایش تعریف کردم در حالی که گونه‌هایش از شادی گل انداخته بود با اطمینان و هیجان خاصی گفت: مطمئنم پایت خوب می‌شود آن شب تا صبح من و عمو نخوابیدیم و با هم زیارت عاشورا و دعای فرج آقا امام زمان(ع) را خواندیم.

ساعت هشت صبح بود که یک رزیدنت به همراه سرپرستار و دستیارش وارد اطاق شدند تا مرا (چک) و نتیجه را برای مرکز پزشکی بنیاد در تهران ارسال کنند. وقتی سرپرستار ملحفه را از روی پایم کنار زد و زخم پایم را دید با حالت شک و تردید به من و رزیدنت نگاه کرد. رزیدنت هم با دقت پایم را ورانداز کرد و با عجله از اطاق بیرون رفت و لحظه‌ای بعد به همراه پزشکان آلمانی بازگشت. پزشکان آلمانی هم با تعجب پایم را معاینه کردند و بدون اینکه چیزی بگویند همه از اطاق بیرون رفتند.

من که به حرکت‌‌های آنان مشکوک شده بودم پایم را که بی‌حس شده بود کمی تکان دادم و زمانی که پایم بدون درد به حرکت درآمد ملحفه را کنار زدم و دیدم سیاهی آن کاملا از بین رفته و درست مثل روزهای اول مجروحیت تازه پوست پایم شفاف است، بی‌اختیار با خوشحالی فریاد زدم: عمو من خوب شدم، من شفا گرفتم، من شفا گرفتم...

پزشکان آلمانی که به معجزه و این قبیل مسائل اعتقادی نداشتند، پرونده قبلی را کنار گذاشته و مجددا باگرفتن آزمایش و نوار پرونده جدیدی برایم تشکیل دادند، در نتیجه قرار شد از قطع‌کردن پایم صرف‌نظر کنند و با چند عمل جراحی شریان‌های قطع شده را به هم وصل و شکستگی پایم را نیز گچ بگیرند.

عمو که از بابت قطع شدن پایم خیالش راحت شده بود، پس از ملاقات با رئیس بیمارستان و سفارش من و همچنین مطرح نمودن مسئله (شفاگرفتن)، بدون اینکه به خانواده‌اش در تهران سری بزند، به منطقه بازگشت.

در طی مدت یک هفته چهار عمل جراحی با موفقیت بر روی پایم صورت گرفت و شکستگی آن نیز ترمیم شد و قرار شد پس از دو هفته از بیمارستان مرخص یا به یکی از بیمارستان‌‌های تهران منتقل شوم و این در حالی بود که روزانه عده کثیری از مردم اراک و حتی روستاهای اطراف که از موضوع شفا گرفتنم باخبر شده بودند به عیادتم می‌آمدند و من روزانه باید به سوال‌های بی‌شمار عیادت‌کنندگان پاسخ می‌دادم و آنچه را که از ابتدا بر من گذشته بود به تفضیل بازگو می‌کردم، به ویژه ایام مبارکه دهه فجر که دانش‌آموزان از سطح مدارس و دبیرستان‌ها به دیدنم می‌آمدند و نحوه شفا گرفتنم را جویا می‌شدند.

پس از دو هفته که با تجویز پزشک معالج از تخت پایین آمدم با عصا شروع به راه رفتن کردم، مرا جهت اعزام به یکی از بیمارستان‌های تهران آماده نموده و با یک دستگاه آمبولانس روانه فرودگاه کردند.

هواپیمایی که قرار بود با آن به تهران منتقل شوم مدت 20 دقیقه تاخیر کرد و من که همواره منتظر فرصتی بودم تا قبل از رفتن به تهران به منطقه بازگردم و قولی را که به محمدعلی داده بودم عملی کنم، به راننده آمبولانس که از بابت تاخیر هواپیما حرص می‌خورد، گفتم: شما بروید، من می‌توانم راه بروم، خودم سوار هواپیما می‌شوم. و او هم که منتظر چنین پیشنهادی بود با خوشحالی خداحافظی کرد و رفت. هواپیما چند دقیقه بعد در باند فرودگاه بر زمین نشست و مسافران سوار بر هواپیما شدند و وقتی که هواپیما به پرواز درآمد، از فرودگاه خارج شدم. و با تهیه بلیط به منطقه بازگشتم.

وقتی در اهواز از قطار پیاده شدم پایم به شدت درد می‌کرد اما بی‌توجه به آن به هر نحوی بود خود را به بنه و از آنجا به اسکله شهید عسگری که عمو و بچه‌ها در آنجا مستقر بودند رساندم.

وقتی عمو چشمش به من افتاد سخت عصبانی شد و با داد و فریاد گفت: تو اینجا چه کار می‌کنی با این وضعیت ناهنجار پایت چرا به منطقه برگشتی؟ توی این هوای گرم پایت چرک می‌کند و دوباره سیاه می‌شود.

در حالی که بغض گلویم را می‌فشرد گفتم: می‌‌خواهم بروم و جنازه محمدعلی را بیاورم.

عمو که کمی آرام شده بود گفت: وضعیت منطقه مساعد نیست.

بغض انباشته شده در گلویم ترکید و با گریه گفتم: اگر هم کسی نیاید به تنهایی می‌روم.

عمو با لحن پدرانه‌ای گفت: خیلی خوب، لازم نیست تو بیائی، فقط مشخصه‌ها و گرای منطقه را به ما بده ما می‌رویم و او را می‌آوریم، ولی باید به ما قول بدهی که بعد از آوردن جنازه محمدعلی به تهران برگردی و درمان پایت را پیگیری کنی.

در حالی که اشک چشمهایم را پاک می‌کردم با خوشحالی گفت: چشم، شما این کار را انجام بدهید، قول می‌دهم بلافاصله منطقه را ترک کنم. بعد از این که عمو 5 نفر از نیروهای آشنا به منطقه را انتخاب نمود و با ستاد و نیروهای مستقر در منطقه هماهنگی کرد، مسیر و مشخصه‌های منطقه را به آنان گفتم آنها به راه افتادند و از خاکریز گذشتند.

دو ساعت بعد که عمو و نیروهایش بازگشتند با خود سه جنازه شهید به همراه آورده بودند که هیچ کدامشان محمدعلی نبود، در اصل همان جنازه‌هایی بود که من جابجا کرده و برای آنها شاخص گذاشته بودم و جنازه محمدعلی یک متر آنطرفتر زیر نی‌ها قرار داشت که آن را نیافته بودند.

عمو وقتی به محل دقیق جنازه محمدعلی واقف شد، بلافاصله برای بار دوم به همراه نیروهایش برگشت و پس از دو ساعت ‌و نیم در حالی که با دشمن درگیر شده بودند و یکی از نیروها نیز ترکش خورده بود جنازه محمدعلی را با خود به همراه آوردند.

وقتی چپیه را از روی صورت محمدعلی کنار زدم همان لبخندی را بر لب داشت که موقع رویت نور در نیزار بر لبانش نقش بسته بود، لبانم را بر گونه‌اش گذاشتم بوی دل‌انگیز عطر گل محمدی مشامم را نوازش داد و پیشانی‌اش را که با دست لمس کردم پوست بدنش گرم و تر و تازه بود و با این که نزدیک به یک ماه از شهادتش می گذشت انگار ساعتی قبل به لقای حق پیوسته بود.

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 10 اسفند 1391ساعت 07:48 توسط mosel2| ارسال نظر(0) |

صفحه قبل12345...7صفحه بعد

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.sharghi.net & www.kafkon.com & www.naztarin.com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران